❤ هدف نوشتن, تنها بهانه ی به یادگار گذاشتن بود ❤

 
  •♥•.¸¸.•♥•.¸محمدعلی پاشا و پسرک¸.•♥•.¸¸.•♥•
 

  محمدعلی پاشا و پسرک

روزی محمد علی پاشا، حاکم مصر، از کوچه ای عبور می کرد.
 
در سر راه خویش، پسر بچه نُه ساله ای را دید. به او گفت: «سواد داری یا نه؟»
پسرک جواب داد: «قرآن را خوانده ام و تا سوره انا فتحنا راحفظ کرده ام.»

پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید.
 
پسرک، سکه را بوسید و پس داد و گفت: «از قبول این معذورم.»

پاشا با تعجب پرسید: «چرا؟»

طفل گفت: «پدرم سخت مرا تنبیه خواهد کرد زیرا می پرسد که این سکه طلا را از کجا آورده ای؟
 
اگر من بگویم که سلطان پاشا به من لطف کرده، می گویدکه دروغ می گویی چون
 
 
 
لطف و بخشش سلطان از هزار دینار کمتر نیست.»

پاشا از هوش و زکاوت او متعجب گردید و پدر پسرک را
 
 
 
 
 
خواست و مخارج تحصیل کودک را تأمین کرد.



کلمات کلیدی :داستانک

نوشته شده توسط ╰☆╮ نیـایش بـاران ╰☆╮ در ۱۳٩٢/٥/۱٥

نظرات ()